تبليغاتX
تنهایی
فقط واسه خودمو خوتو خودش
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

بعد از این توبه دگر بار خطایی نکنم

بوسه دادی وچو برخواست لبم ازلب تو

توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:21  توسط رامیزتنها | 
عجب صبري خدادارد!             اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول،كه اول ظلم را ميديدم ازمخلوق به وجدان،جهانراباهمه زيبايي وزشتي،بروي يكديگر،ويرانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد!            اگر من جاي او بودم،كه در همسايه ي صدها گرسنه،چندبزمي گرم عيش ونوش ميديدم،نخستين سفره ي مستانه را خاموش ميكردم.

عجب صبري خدادارد!               اگر من جاي او بودم،كه ميديدم يكي عريان ولرزان،ديگري پوشيده ازصد جامه ي رنگين،زمين وآسمانرا،واژگون مستانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد!                اگر من جاي او بودم،نه طاعت ميپذيرفتم،نه گوش از بحر استغفاراين بيدادگرهاتيز كرده،پاره پاره دركف زاهدنمايان،درپي صددانه ميكردم.

عجب صبري خدادارد!                 اگر من جاي او بودم،براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،هزاران ليلي ناز ْآفرين را كوبه كوه،آواره ديوانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد!                 اگر من جاي ائ بودم،بگرد دل سوزان دل عشاق سرگردان،سر پاي وجود بي وفا معشوق را،پروانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد!                   اگر من جاي ائ بودم،بوش كبريايي،باهمه صبر

خدايي،تاكه ميديدم عزيزنابجايي،نازبريك ناروا گرديده خواري ميفروشد.

عجب صبري خدادارد!                     اگر من جاي ائ بودم،كه ميديدمشوّش عارف وعامي،زبرق فتنه ي اين علم عالم منور سردم     كش ُ بجزانديشه عشق وفا،معدوم هرفكري،در اين دنياي پر افسانه ميكردم.

عجب صبري خدادارد!                         چرامن جاي او باشم؟

همين بهتر كه اوخودجاي خودبنشيند،اوتاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد،وگرنه تمام ميشد وقت نفس ها،وگرنه من بجاي او چو بودم،يك نفس كي عادلانه سازش باجاهل وفرزانه ميكردم،

عجب صبري خدادارد،عجب صبري خدادارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:6  توسط رامیزتنها | 
(گريان ايسته ر)

گوزليم گوزلرين عشق اهليني گريان ايسته ر

گونده يوز،من كيمي بيچاره ني قربان ايسته ر

نه اولار چوخدا گوزلسن اوزون انصاف ائيله

هانسي كيم عاشقيني سن كيمي نالان ايسته ر

منده باخسام اولب لعلينه قان اولماز كي

بولبولون عادتي دير غنچهءءئ خندان ايسته ر

بيلمه ميشلر دهنين سرّين حله ايندييه جك

كشف قيلماق بو معماّني چوخ امكان ايسته ر

نكته بيلسن او آدامليق هاني زاهدلرده

لعل نابين وارايكن چشمه ي حيوان ايسته ر

او قارا زولفونون آزچكمه ميشم حسرتيني

مبتلا  كونلومي هر لحظه پريشان ايسته ر

«حامدي» جاذبه ي عشقين ائديب مجنون تك

يوخسا ديوانه ليگي هانسي بير انسان ايستر

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:37  توسط رامیزتنها | 

(جاذبه لر)

كيمده واردي گوزليم سنده اولان جاذبه لر

سنه دنياده مگر عاشق اولاندا غم ائلر

بس دير اولدورمييه جكسن گوزليم دنياني

هر اوزي گويچك اولاندابو قدرچم خم ائلر

قاش-گوزآتما منه بيگانه بخيلليقدان اؤلور

آزقالير باغرينا گيرسين اواگيلميش قمه لر

اينجيمه گوزياشيم آخسا سني گوردوكده گولوم

گونوگوردوكده باهار فصلي بولوت شبنم ائلر

ناز،غمزه ن يئريشين شوخ باخيشين عالم دير

بيرده زولفون اوزه توكسن اودا بير عالم ائلر

حيف سن گه زمه ياراشماز سنه بيگانه ايله

او،آچيب سريني دنيايه سني محرم ائلر

«حامدم»عومرومي من عشقيله صرف ائيله ميشم

عشق يا اؤلدوررآخيرمني  يا آدم ائلر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:35  توسط رامیزتنها | 

ســـن ياريمين قاصدي سـن ايلش ســنه چــــاي دئميشم
خـــياليني گــــوندريب ديــــر بسكي من آخ ، واي دئميشم
آخ گئجه لَـــر ياتمـــــاميشام مــن سنه لاي ، لاي دئميشم
ســـن ياتالــي ، مـن گوزومه اولـــدوزلاري ســـاي دئميشم
هــر كـــس سنه اولدوز دييه اوزوم ســــــــــنه آي دئميشم
سننن ســـورا ، حــــياته من شـيرين دئسه ، زاي دئميشم
هــر گوزلدن بيــر گـــول آليب ســن گـــوزه له پاي دئميشم
سنين گـــون تــك باتماغيوي آي بـــاتـــانـــا تــــاي دئميشم
اينــدي يــايــا قــــيش دئييرم ســـابق قيشا ، ياي دئميشم
گــاه تــوييوي ياده ســــاليب من ده لي ، ناي ناي دئميشم
ســونــــرا گئنه ياســه باتيب آغــــلاري هاي هاي دئميشم
عمـــره ســورن من قره گون آخ دئــمــيشم ، واي دئميشم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:41  توسط رامیزتنها | 
 

اي که مي‌پرسي نشان عشق چيست؟

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست!

عشق يعني مهر بي چون و چرا

عشق يعني کوشش بي ادعا

عشق يعني مهر، بي اما، اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

حرف‌هاي دل، بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه‌ي بي شهوتي

عشق، يار مهربان زندگي

بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلکاري شده

در کويري چشمه‌اي جاري شده

يک شقايق در ميان دشت خار

باور امکان با يک گل بهار

در خزاني برگريز و زرد و سخت

عشق، تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيباشده

عشق يعني گنگي گوياشده

عشق يعني مهرباني در عمل

خلق کيفيت به کندوي عسل

عشق يعني گل به جاي خار باش

پل به جاي اين همه ديوار باش

عشق يعني يک نگاه آشنا

ديدن افتادگان زيرپا

زيرلب با خود ترنم داشتن

برلب غمگين تبسم کاشتن

عشق، آزادي، رهايي، ايمني

عشق، زيبايي، زلالي، روشني

عشق يعني تنگ بي ماهي شده

عشق يعني ماهي راهي شده

عشق يعني آهويي آرام و رام

عشق صيادي بدون تير و دام

عشق يعني برگ روي ساقه‌ها

عشق يعني گل به روي شاخه‌ها

عشق يعني از بدي‌ها اجتناب

بردن پروانه از لاي کتاب

در ميان اين همه غوغا و شر

عشق يعني کاهش رنج بشر

اي توانا، ناتوان عشق باش

پهلوانا، پهلوان عشق باش

اي دلاور دل به دست آورده باش

در دل آزرده منزل کرده باش

عشق يعني تشنه‌اي خود نيز اگر

واگذاري آب را بر تشنه‌تر

عشق يعني ساقي کوثر شدن

بي پر و بي‌پيکر و بي‌سر شدن

عشق يعني خدمت بي‌منتي

عشق يعني طاعت بي‌جنتي

گاه بر بي‌احترامي، احترام

بخشش و مردي به جاي انتقام

عشق را ديدي، خودت را خاک کن

سينه‌ات را در حضورش چاک کن

عشق آمد، خويش را گم کن عزيز

قوت‌ات را قوت مردم کن عزيز

عشق يعني مشکلي آسان کني

دردي از درمانده‌اي درمان کني

عشق يعني خويشتن را گم کني

عشق يعني خويش را گندم کني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس

در مقام بخشش از آيين مپرس

هر کسي او را خدايش جان دهد

آدمي بايد که او را نان دهد

در تنور عاشقي سردي مکن

در مقام عشق نامردي مکن

لاف مردي مي‌زني، مردانه باش

در مسير عاشقي افسانه باش

دين نداري، مردمي آزاده باش

هرچه بالا مي روي افتاده باش

در پناه دين، دکانداري مکن

چون به خلوت مي‌روي کاري مکن

عشق يعني ظاهر باطن نما

باطني آکنده از نور خدا

عشق يعني عارف بي‌خرقه‌اي

عشق يعني بنده‌ي بي فرقه‌اي

عشق يعني آن چنان در نيستي

تا که معشوقت نداند کيستي

عشق يعني ذهن زيبا آفرين

آسماني کردن روي زمين

عشق گويد مست شو گر عاقلي

از شراب غيرانگوري ولي

هرکه با عشق آشنا شد، مست شد

وارد يک راه بي‌بن‌بست شد

کاش در جامم شراب عشق باد

خانه‌ي جانم خراب عشق باد

هرکجا عشق آيد و ساکن شود

هرچه ناممکن بود، ممکن شود

در جهان هر کار خوب و ماندني‌ست

ردپاي عشق در او ديدني ست

شعرهاي خوب ديوان جهان

سر عشق است و سرود عاشقان

«سالک» آري، عشق رمزي در دل است

شرح و وصف عشق، کاري مشکل است

عشق يعني شور هستي در کلام

عشق يعني شعر، مستي والسلام


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:39  توسط رامیزتنها | 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:37  توسط رامیزتنها | 
باران را چه شد ؟ ایا تا کنون به ریزش باران نگریسته ای ؟ ایا پاکی باران را احساس کرده ای ؟ باران هنگام فرود امدن به قصد پاک کردن فرو می ریزد و به قصد اصلاح نازیبایی ها و پلشتی ها و برای فرو نشاندن عطش تشنه گان همه چیز در ریزش باران پاک و شفاف و زیبا می شود اما... با اینهمه هستند کسانی که از ریزش باران نگرانند ! به هنگام نازل شدن ان از ان می گریزند و به سوی سر پناهی فرار می کنند تا از شر لطافت باران در پناه بمانند ! انان از ان بیم ناکند که مبادا از باران تر شوندو نویی لباسهای گرانبهایشان گرفته شود و یا اگر سوار بر مرکبی هستند لکه ای برق رنگ متالیک انرا برباید و خود را از دسترس باران می دزدند که مبادا لطافت باران را حس کنند ! اما این روزها خبری از باران نیست ! مدتی است که از بی مهری ها فاصله گرفته و چند صباحیست که حتی ما عاشقان باران را به فراموشی سپرده است ما که تشنه اصلاح گری باران بودیم و عاشقانه در زیر ریزش زیباش خود را به دست او می سپردیم ! اما اموخته ام که قبل از ریزش باران منتظر نسیم باشم ! نسیمی که بوی باران می دهد و گرد و غبار را از چهره ها می زداید و خنکای باران را بر دلهای کویریمان نازل می کند ! اری اکنون که باران نیست باید از نسیم سراغ باران را گرفت و باید به پیشواز نسیم رفت و با اغوشی باز پذیرای او بود تا شاید این پیغام را به باران برساند که اری این مردم اینبار تورا قدر دان خواهند بود و اینبار خود را از ریزش لطیف تو پنهان نخواند کرد و اینگونه شاید باران باز بیاید ! پس بیا به نسیم ثابت کنیم که ما قدر باران را یافته ایم با قدر شناسیمان از نسیم این را به او ثابت خواهیم کرد !
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:37  توسط رامیزتنها | 

دریچه نگاهت را بگشا و آفتاب را میهمان آسمان دلت کن وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ریختی، دلم زنده شد ، وقتی با دلت به دلم قدم گذاشتی فهمیدم که اومدی بمونی و تموم تنهاییهایم رو با خودت بردی پس همیشه بمون ، بمون تا بتونم بمونم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط رامیزتنها | 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟ ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ، دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ، و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد . بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگ بارم را
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:26  توسط رامیزتنها |